تبلیغات

دنیای من


دنیای من


دوشنبه 2 مرداد 1385

Mimiram barat

Nemidoonesti mimiram bi to bedoone cheshat

Rafti az baram

To ke midoonesti ke delam baste be saze sedat

Arezoome ke nemidoonesti ke man mimiram barat

Mimiram barat

Ashegham hanooz nemikhasti ke bemooni o besoozi be saze delam

Gofti man miram nemikhasti beri ta farda ha yar e khoshgelam

Boro rahi nist ta farda ha az ab o gelam az ab o gelam

Safaret bekheir age miri az inja tak o tanha ta ye shahre door

Boro ke raftan bedoone ma mirese be ye donya noor

Boro ke raftan bedoone ma mirese be ye donya noor

Be ye donya noor

Safaret bekheir boro gar shekasti zeman mitooni dobare besaz

Az deli shekaste naomid okhaste to baz boro

Az deli shekaste naomid okhaste to baz boro

To bazam boro

Nemikham biai  

Nemikham mioone tarikie man to haroom beshi

Nemikham azat nemikham mese ye sham besoozi baram ta tamoom beshit boro ta bozorgi mikham ke faghat arezoom beshi

Arezoom beshi

    




نوشته شده توسط غزل در دوشنبه 2 مرداد 1385 و ساعت 03:07 ق.ظ

شنبه 31 تیر 1385

دلتنگی... خیلی سخته آدمو اذیت میکنه میدونین همیشه همهس چیزای بد بدون سود نیستن همین دوری با دلتنگی بعضی وقتا در عین ناراحتی که برامون میاره سودهایی هم داره...

سود... باعث میشه قدر اون چیز یا کس رو بیشتر بدونیم و خودمونو در اون مورد بیشتر محک بزنیم کمترین چیزی که تو اون زمان متوجه میشیم اینه که واقعا ًًًًًًً به ــ ــ ــ پایبند هستیم یا نه...

زمان... همون موقعی که یک فاصله بین دیدارمون پیش میاد...

تحمل... سخته؟؟؟!!! قبول دارم حتی برای یک ثانیش خیلی سخته...

چیکار کنیم... خب کاری نمیشه کرد جز اینکه تو این زمان بهترین وقتو داریم که ــ ــ ــ مون رو تو خودمون پرورش بدیم...

چرا دوری... اینم می تونه دلایل زیادی داشته باشه ولی مهم اینه که تو این مدت بتونیم تحمل کنیم و پایبند باشیم اگه نتونیم و دنبال هزار تا چیز دیگه بریم پس اصلا ًًًًًً دلتنگی معنی نمیده فقط داریم تظاهر می کنیم...

حرف آخر... گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم مثل آفتای اگه بر من نتابی سردمو بی رنگم...

همه آهم همه دردم مثل طوفان پر گردم باد مستم که تو صحرا می پیچم دور تو می گردم...

نثل بارون اگه نباری خبر از حال من نداری بی تو پرپر میشم دو روزه دل سنگت برام می سوزه...

گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم...

هدیه... سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

          آره بازم منم همون مزاحم همیشگی

          فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت

          دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت

          حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

          جای نگاهت بدجوری تو سحن چشمام خالیه

          ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

          از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

          دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

          فریاد زدم ای خدا جون منو به پیشش برسون

          فدای تو نمی دونی بی تو چه زجری کشیدم

          حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم...

(دوستان عزیزم من این متن رو خیلی وقت پیش از وبلاگ یکی از بچه های گل دیدم و تو یه ورق نوشته بودم ولی متآسفانه فراموش کردم که از کودوم وبلاگ نوشتمش امیدوارم اون دوستم که اینو از وبلاگش برداشتم راضی باشه قربون همتون بای بای)




نوشته شده توسط غزل در شنبه 31 تیر 1385 و ساعت 03:07 ق.ظ

جمعه 30 تیر 1385

سلام

من به دلیل گرفتاری نمی تونستم و الان هم زیاد نمی تونم بیام و اینجا رو آپ کنم

خیلی ببخشید

و ممنون از همه اونایی که میان اینجا و سر میزنن

سعی من کنم بیشتر بیام

بای بای




نوشته شده توسط غزل در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ

سه شنبه 2 اسفند 1384

زنجیر عشق

 

یک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشینش پونتایاکش می کوبید که بره خونه؛ زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفا ایستاده تا اینکه بهش گفت:

«خانوم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.»

زن گفت: « من از سن لوییز میام و مقط از اینجا رد می شدم. بایستی صد تا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود.»

وقتی لاستیک رو عوض کرد و در صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره٬ زن پرسید: « من چقدر باید بپردازم؟ » و او به زن چنین گفت: « شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! »

چند مایل جلو تر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دونست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره زن از در بیرون رفته بود در حالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک تو چشمای پیشخدمت جمع شد وقتی نوشته زن رو می خوند:

« شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد٬ همانطور که من یه شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی٬ باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

اون شب وقتی که زن پیشخدمت از سر کار به خونه رفت٬ به تختخواب رفت. در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

« همه چیز داره درست میشه دوستت دارم جو !!!! »

 




نوشته شده توسط غزل در سه شنبه 2 اسفند 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ

مرد....؟؟؟؟
شنبه 29 بهمن 1384

Who needs a MAN????

 

If you want someone who will do anything to please you, get a DOG

 

If you want someone who will bring you the newspaper without tearing through it first for the sports page, get a DOG

 

If you want someone who'll make a total fool of himself because he's so glad to see you, get a DOG

 

If you want someone who eats whatever you put in front of him and never says his mother made it better, get a DOG

 

If you want someone who's always eager to go out any time you ask and anywhere you want to go, get a DOG

 

If you want someone who can scare away burglars without waving a lethal weapon around, endangering you and all the neighbours, get a DOG

 

If you want someone who never touches the remote, couldn't care less about Monday night football, and watches dramatic movies with you as long as you want, get a DOG

 

If you want someone who'll be content just to snuggle up and keep you warm in bed, and who you can kick out of bed if he slobbers and snores, get a DOG

 

If you want someone who never criticizes anything you do, doesn't care how good or bad you look, act as though every word you say is worth hearing, never complains, and loves you unconditionally all the time, get a DOG

 

 

On the other hand........

If you want someone who never comes when you call him, totally ignores you when you walk in the room, leaves hair all over the place, walks all over you, prowls around all night and come home only to eat and sleep all day, and acts as though you are there only to see that HE's happy…………

 

get a CAT ! ! ! ! !

 




نوشته شده توسط غزل در شنبه 29 بهمن 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ

سه شنبه 18 بهمن 1384

برای خوشبخت شدن در ازدواج؛ تنها ازدواج با مرد یا زنی که دوستش داریم کافی نیست؛ بلکه باید مرد یا زنی را که با او ازدواج کرده ایم دوست داشته باشیم!




نوشته شده توسط غزل در سه شنبه 18 بهمن 1384 و ساعت 06:02 ق.ظ

دوشنبه 17 بهمن 1384

سلام دوستای عزیزم

ببخشید من خییییییلی وقت بود آپ نکرده بودم

سعی میکنم بیشتر بام

و مرسسسسسسسسسی از همه نظرا  Smiley 

بای بای




نوشته شده توسط غزل در دوشنبه 17 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ

یکشنبه 13 آذر 1384

 

یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود .

از مكزیكی پرسید : چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی ؟

مكزیكی : مدت خیلی كمی .

آمریكایی : پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟

مكزیكی : چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه .

 

آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چیكار می كنی ؟

مكزیكی : تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهی گیری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد میرم توی دهكده می چرخم ، یه لیوان شراب می خورم و با دوستان شروع می كنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولم به این نوع زندگی !

 

آمریكایی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو باید بیشتر ماهی گیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میكنی . اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !

مكزیكی : خوب ، بعدش چی ؟

آمریكایی : به جای این كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و می روی مكزیكوسیتی ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیو یورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی ...

مكزیكی : اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه ؟

آمریكایی : پانزده تا بیست سال !

مكزیكی : اما بعدش چی اقا ؟

آمریكایی : بهترین قسمت همینه ، موقع مناسب كه گیر اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این كار میلیون ها دلار برات عایدی داره .

مكزیكی : میلیون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟

آمریكایی : اون وقت بازنشسته می شی ! می ری یه دهكده ساحلی كوچیك ! جایی كه می تونی تا دیر وقت تا دیر وقت بخوابی ! یه كم ماهیگیری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و یه لیوان شراب بنوشی ! و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ....




نوشته شده توسط غزل در یکشنبه 13 آذر 1384 و ساعت 07:12 ق.ظ

جمعه 20 آبان 1384

 .

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا کنون دیده اند.

 

مرد جوان، در كمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟؟؟؟؟؟
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پیرمرد چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟



مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره كرد و خندید و گفت: تو حتماً شوخی می كنی؟....قلبت را با قلب من مقایسه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است؟؟؟؟؟؟؟
پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام.

.
اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست؟؟
.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم كرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا كه عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.




نوشته شده توسط غزل در جمعه 20 آبان 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ

پنجشنبه 12 آبان 1384

در شهر کلافیس، مردی سوفسطایی بر پله های معبد نشسته بود و خدایان بسیاری را تبلیغ می کرد. و مردم در دل می گفتند: « همه این را می دانیم. مگر این خدایان با ما زندگی نمی کنند و هر جا می رویم، دنبال مان نمی ایند؟ »  مردم مأیوس شدند،جون از قضاوت چندین خدا می ترسیدند.

مدتی بعد، مرد دیگری در بازار ایستاد و رو به مردم گفت: « خدایی وجود ندارد.» و بسیاری از افرادی که حرف او را شنیدند،از این خبرخوشحال شدند،چون از خدایان می ترسیدند.

 روزی دیگر، مرد بسیارخوش بیانی امد و گفت:« فقط یک خدا وجود دارد.»  در همان فصل،مرد دیگری هم آمد و به مردم گفت: « سه خدا وجود دارد،که مثل یک خدا،برفراز باد زندگی می کنند،و مادر معظم و مهربانی که جفت و خواهر آن ها نیز هست.

بعد همه آرام شدند و در دل گفتند: « سه خدا در یک خدا،حتمآ در مورد شکست ها و خطاهای ماعدم توافق دارند،و از ان گذشته مادر مهربان شان حتمآ به خاطر خطاها و ضعف هامان از ما دفاع می کند.

 و حتی تا امروز هم در شهر کلافیس،مردمی هستند که درباره ی وجود چندین خدا یا هیچ خدا، یک خدا یا سه خدا در یک خدا، و مادر مهربان خدایان بحث می کنند.

(جبران خلیل جبران)

 



نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ

سه شنبه 10 آبان 1384

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ، آواره و دیوانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم.
که می دیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد
!

 




نوشته شده توسط غزل در سه شنبه 10 آبان 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ

جمعه 29 مهر 1384

دلم هوای آسمونو کرده ،

کی راهشو بهم نشون می ده ؟!

 

دیشب رویایی داشتم:

خواب دیدم بر روی شنها راه میروم،

همراه با خداوند.

و بر روی پرده ی شب

تمام روزهای زندگیم را، مانند فیلمی می دیدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم،

روز به روز از زندگی را،

دو رد پا بر روی پرده ظاهرمیشد،

یکی مال من و یکی از آن خداوند.

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.

آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت...

اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزرگترین رنجها ، ترسها ، دردها و....

 

آن گاه از او پرسیدم:

خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایّام زندگی با من خواهی بود

و من پذیرفتم با تو زندگی کنم.

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتی ؟

 

خداوند پاسخ داد:

" فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،

نه حتی برای لحظه ای ،

و من چنین نکردم.

هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ،

من بودم که تو را به دوش کشیده بودم."




نوشته شده توسط غزل در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ

عشق یا ....
یکشنبه 10 مهر 1384

یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر نسازید؛ بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید؛ از نان خود به دیگران هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید

با شادمانی با هو برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد؛ همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنها است اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد

در کنار هم بایسید اما نه بسیار نزدیک که ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند

 




نوشته شده توسط غزل در یکشنبه 10 مهر 1384 و ساعت 01:10 ق.ظ

؟؟؟؟توجه؟؟؟؟
جمعه 8 مهر 1384

سلام

خوب اول بگم امیدوارم حال همه خوب باشه

یکی از دوستان عزیز در مورد همکاری تو وب برای من چیزی نوشته بود و قرار بود من بهش پی ام بدم ولی متسفانه تو قسمت میل چیزی نزده بود

اگه این دوست عزیز دوباره سری زد و اینو دید به من پی ام بده پایین وب آیدی من هست

ببخشید سرتون رو خوردم

خوش باشید




نوشته شده توسط غزل در جمعه 8 مهر 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ

پنجشنبه 7 مهر 1384

به پای چوبی من

تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم

اما تو هی می گی برو

آخه من کجا برم

هر جا برم بازم تویی

پیش پای لنگ من

یکه و تنها می دویی

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن نامید

کاش می شد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگید

من به تو نمی رسم

ای همه ی خوبی من

تو نه دور میشی نه نزدیک

به پای چوبی من

به پای چوبی من

تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم

اما تو هی می گی برو

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن نامید

کاش می شد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگید

به صدای من کمی گوش بده

دل به این خسته ی خاموش بده

ببین از چی می خونم برای تو

ای همه هستی من فدای تو

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن نامید

کاش می شد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگید

                                   




نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 7 مهر 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ

امید
چهارشنبه 6 مهر 1384

من؛ امیدی را در خود

بارور ساخته ام

تار و پودش را؛ با عشق تو پرداخته ام:

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت




نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه 6 مهر 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ

سلام
سه شنبه 5 مهر 1384

سلام

امیدوارم همه خوب باشن

ببخشید من کم سر می زنم به وبلاگ و دیر به دیر آپدیت می کنم

مررررررررررررررسی از نظر ها باعث خوشحالی من میشه

ایشالا بیشتر باشه هر روز D:

راستی لطفا از گذاشتن نظر خنده دار بپرهیزید (;

تا بعد..........................................................خوش باشید




نوشته شده توسط غزل در سه شنبه 5 مهر 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ

سیاهی
سه شنبه 5 مهر 1384

            تو دل یه مزرعه                        یه کلاغ رو سیاه 

            هوایی شده بره                          پابوسه امام رضا

 

         اما هی فکر می کنه                     اونجا جای کفتراست

          آخه من کجا برم                      یه کلاغ که رو سیاست

 

         من که توی سیاهیا                        از همه رو سیاترم

          میون اون کبوترا                         با چه رویی بپرم

                           

 

         من که توی سیاهیا                        از همه رو سیاترم

          میون اون کبوترا                         با چه رویی بپرم

 

        تو همون فکرا بودش                       کلاغ عاشق ما

       یه دلش می گفت برو                   یه دلش می گفت بمون

 

      که یه هو صدایی گفت                    تو نترس و راهی شو

       به سیاهی فکر نکن                         تو یه زائری برو

 

         من که توی سیاهیا                        از همه رو سیاترم

          میون اون کبوترا                         با چه رویی بپرم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 




نوشته شده توسط غزل در سه شنبه 5 مهر 1384 و ساعت 04:09 ق.ظ

)):
شنبه 2 مهر 1384

سلام

اول می خوام اومدن سال جدید تحصیلی رو به همه تبریک(تسلیت) بگم

و این که یکی ازم پرسیده بود که این شعرا ماله خودمه؟

اینم جواب:

نه عزیزم من اینقدرام هنرمند نیستم

خوش باشید




نوشته شده توسط غزل در شنبه 2 مهر 1384 و ساعت 04:09 ق.ظ

خوشبختی
شنبه 2 مهر 1384

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود دری دیگر باز

می شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم




نوشته شده توسط غزل در شنبه 2 مهر 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ

تسلیت
جمعه 1 مهر 1384

یه روزی همه میرن..............

سلام امروز خبر ناراحت کننده ای بهم رسید..................

مادر یه دختر بی گناه هم سن و سال خودم تو یه صانحه فوت شد..... )):

لطفا شما هم براش دعا کنید بتونه این مسِِئله رو درک کنه و برا مامانش فاتحه بخونید....................   )):   )):    )):  




نوشته شده توسط غزل در جمعه 1 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ

ببخش
جمعه 1 مهر 1384

     مرا ببخش ای آسمان اگر شب تردید

                                        گلایه شد تمام زخم های پنهانم

     تو آمدی و باز یک ترانه گل کردم

                                        شکوفه شد بهار شد قنوت دستانم

     من اهل خواب های بی ستاره ام دریا

                                        نگو چرا همیشه مثل تو پریشانم




نوشته شده توسط غزل در جمعه 1 مهر 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ

جمعه 1 مهر 1384

مست بودم؛ مست عشق و مست ناز

                                   مردی آمد قلب سنگم را ربود

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

                                   ترک او کردم خود نمی دانم که بود    




نوشته شده توسط غزل در جمعه 1 مهر 1384 و ساعت 01:09 ق.ظ

پنجشنبه 31 شهریور 1384

خیلی غریبی واسه من

                      از چه شبی جدا شدی؟

                                         از چه زمینی خاک تو

                                                             لونه ی سایه ها شدی؟

کدوم غروب نشونی داد

                      شب از کدوم جاده بیاد

                                         از عاشقایه رهگزر

                                                            نشونیه منو بخواد

وقتی که حرف من نبود

                     کدوم صدا در تو نشست؟

                                           کدوم ستاره پر کشید

                                                           تو چشمای تو نطفه بست

غریبه ای اما دلم

                   برای تو پر می زنه

                                         برای پیدا کردنت

                                                          به هر شبی سر می زنه

ای غریبه خوش اومدی

                    به جشن ساده ی تنم

                                         بیا که من به گریه هات

                                                            یه رنگ تازه می زنم

 ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده ی تنم بیا که من به گریه هات یه رنگ تازه می زنم

 




نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ

آری
پنجشنبه 31 شهریور 1384

آری؛ آغاز دوست داشتن است

                 هر چند پایان راه ناپیداست

                                 من به پایان دگر نیندیشم

                                              که همین دوست داشتن زیباست

(فروغ)




نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ

Desined By Mohamad + Alireza

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید !من در یاهو