دنیای من
Mimiram barat
Nemidoonesti mimiram bi to bedoone cheshat
Rafti az baram
To ke midoonesti ke delam baste be saze sedat
Arezoome ke nemidoonesti ke man mimiram barat
Mimiram barat
Ashegham hanooz nemikhasti ke bemooni o besoozi be saze delam
Gofti man miram nemikhasti beri ta farda ha yar e khoshgelam
Boro rahi nist ta farda ha az ab o gelam az ab o gelam
Safaret bekheir age miri az inja tak o tanha ta ye shahre door
Boro ke raftan bedoone ma mirese be ye donya noor
Boro ke raftan bedoone ma mirese be ye donya noor
Be ye donya noor
Safaret bekheir boro gar shekasti zeman mitooni dobare besaz
Az deli shekaste naomid okhaste to baz boro
Az deli shekaste naomid okhaste to baz boro
To bazam boro
Nemikham biai
Nemikham mioone tarikie man to haroom beshi
Nemikham azat nemikham mese ye sham besoozi baram ta tamoom beshit boro ta bozorgi mikham ke faghat arezoom beshi
Arezoom beshi

دلتنگی... خیلی سخته آدمو اذیت میکنه میدونین همیشه همهس چیزای بد بدون سود نیستن همین دوری با دلتنگی بعضی وقتا در عین ناراحتی که برامون میاره سودهایی هم داره...
سود... باعث میشه قدر اون چیز یا کس رو بیشتر بدونیم و خودمونو در اون مورد بیشتر محک بزنیم کمترین چیزی که تو اون زمان متوجه میشیم اینه که واقعا ًًًًًًً به ــ ــ ــ پایبند هستیم یا نه...
زمان... همون موقعی که یک فاصله بین دیدارمون پیش میاد...
تحمل... سخته؟؟؟!!! قبول دارم حتی برای یک ثانیش خیلی سخته...
چیکار کنیم... خب کاری نمیشه کرد جز اینکه تو این زمان بهترین وقتو داریم که ــ ــ ــ مون رو تو خودمون پرورش بدیم...
چرا دوری... اینم می تونه دلایل زیادی داشته باشه ولی مهم اینه که تو این مدت بتونیم تحمل کنیم و پایبند باشیم اگه نتونیم و دنبال هزار تا چیز دیگه بریم پس اصلا ًًًًًً دلتنگی معنی نمیده فقط داریم تظاهر می کنیم...
حرف آخر... گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم مثل آفتای اگه بر من نتابی سردمو بی رنگم...
همه آهم همه دردم مثل طوفان پر گردم باد مستم که تو صحرا می پیچم دور تو می گردم...
نثل بارون اگه نباری خبر از حال من نداری بی تو پرپر میشم دو روزه دل سنگت برام می سوزه...
گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم...
هدیه... سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون مزاحم همیشگی
فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری تو سحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم ای خدا جون منو به پیشش برسون
فدای تو نمی دونی بی تو چه زجری کشیدم
حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم...
(دوستان عزیزم من این متن رو خیلی وقت پیش از وبلاگ یکی از بچه های گل دیدم و تو یه ورق نوشته بودم ولی متآسفانه فراموش کردم که از کودوم وبلاگ نوشتمش امیدوارم اون دوستم که اینو از وبلاگش برداشتم راضی باشه قربون همتون بای بای)

سلام
من به دلیل گرفتاری نمی تونستم و الان هم زیاد نمی تونم بیام و اینجا رو آپ کنم
خیلی ببخشید
و ممنون از همه اونایی که میان اینجا و سر میزنن
سعی من کنم بیشتر بیام
بای بای

زنجیر عشق
یک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشینش پونتایاکش می کوبید که بره خونه؛ زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفا ایستاده تا اینکه بهش گفت:
«خانوم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.»
زن گفت: « من از سن لوییز میام و مقط از اینجا رد می شدم. بایستی صد تا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود.»
وقتی لاستیک رو عوض کرد و در صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره٬ زن پرسید: « من چقدر باید بپردازم؟ » و او به زن چنین گفت: « شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! »
چند مایل جلو تر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دونست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره زن از در بیرون رفته بود در حالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک تو چشمای پیشخدمت جمع شد وقتی نوشته زن رو می خوند:
« شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد٬ همانطور که من یه شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی٬ باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»
اون شب وقتی که زن پیشخدمت از سر کار به خونه رفت٬ به تختخواب رفت. در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد.
وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
« همه چیز داره درست میشه دوستت دارم جو !!!! »


Who needs a MAN????
If you want someone who will do anything to please you, get a DOG
If you want someone who will bring you the newspaper without tearing through it first for the sports page, get a DOG
If you want someone who'll make a total fool of himself because he's so glad to see you, get a DOG
If you want someone who eats whatever you put in front of him and never says his mother made it better, get a DOG
If you want someone who's always eager to go out any time you ask and anywhere you want to go, get a DOG
If you want someone who can scare away burglars without waving a lethal weapon around, endangering you and all the neighbours, get a DOG
If you want someone who never touches the remote, couldn't care less about Monday night football, and watches dramatic movies with you as long as you want, get a DOG
If you want someone who'll be content just to snuggle up and keep you warm in bed, and who you can kick out of bed if he slobbers and snores, get a DOG
If you want someone who never criticizes anything you do, doesn't care how good or bad you look, act as though every word you say is worth hearing, never complains, and loves you unconditionally all the time, get a DOG
On the other hand........
If you want someone who never comes when you call him, totally ignores you when you walk in the room, leaves hair all over the place, walks all over you, prowls around all night and come home only to eat and sleep all day, and acts as though you are there only to see that HE's happy…………
get a CAT ! ! ! ! !

برای خوشبخت شدن در ازدواج؛ تنها ازدواج با مرد یا زنی که دوستش داریم کافی نیست؛ بلکه باید مرد یا زنی را که با او ازدواج کرده ایم دوست داشته باشیم!


سلام دوستای عزیزم
ببخشید من خییییییلی وقت بود آپ نکرده بودم
سعی میکنم بیشتر بام
و مرسسسسسسسسسی از همه نظرا
بای بای

یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود .
از مكزیكی پرسید : چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی ؟
مكزیكی : مدت خیلی كمی .
آمریكایی : پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟
مكزیكی : چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه .
آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چیكار می كنی ؟
مكزیكی : تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهی گیری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد میرم توی دهكده می چرخم ، یه لیوان شراب می خورم و با دوستان شروع می كنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولم به این نوع زندگی !
آمریكایی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو باید بیشتر ماهی گیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میكنی . اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !
مكزیكی : خوب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : به جای این كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و می روی مكزیكوسیتی ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیو یورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی ...
مكزیكی : اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه ؟
آمریكایی : پانزده تا بیست سال !
مكزیكی : اما بعدش چی اقا ؟
آمریكایی : بهترین قسمت همینه ، موقع مناسب كه گیر اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این كار میلیون ها دلار برات عایدی داره .
مكزیكی : میلیون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : اون وقت بازنشسته می شی ! می ری یه دهكده ساحلی كوچیك ! جایی كه می تونی تا دیر وقت تا دیر وقت بخوابی ! یه كم ماهیگیری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و یه لیوان شراب بنوشی ! و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ....

.
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا کنون دیده اند.

مرد جوان، در كمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟؟؟؟؟؟
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پیرمرد چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره كرد و خندید و گفت: تو حتماً شوخی می كنی؟....قلبت را با قلب من مقایسه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است؟؟؟؟؟؟؟
پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام.
.
اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست؟؟.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم كرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا كه عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

در شهر کلافیس، مردی سوفسطایی بر پله های معبد نشسته بود و خدایان بسیاری را تبلیغ می کرد. و مردم در دل می گفتند: « همه این را می دانیم. مگر این خدایان با ما زندگی نمی کنند و هر جا می رویم، دنبال مان نمی ایند؟ » مردم مأیوس شدند،جون از قضاوت چندین خدا می ترسیدند.
مدتی بعد، مرد دیگری در بازار ایستاد و رو به مردم گفت: « خدایی وجود ندارد.» و بسیاری از افرادی که حرف او را شنیدند،از این خبرخوشحال شدند،چون از خدایان می ترسیدند.
روزی دیگر، مرد بسیارخوش بیانی امد و گفت:« فقط یک خدا وجود دارد.» در همان فصل،مرد دیگری هم آمد و به مردم گفت: « سه خدا وجود دارد،که مثل یک خدا،برفراز باد زندگی می کنند،و مادر معظم و مهربانی که جفت و خواهر آن ها نیز هست.
بعد همه آرام شدند و در دل گفتند: « سه خدا در یک خدا،حتمآ در مورد شکست ها و خطاهای ماعدم توافق دارند،و از ان گذشته مادر مهربان شان حتمآ به خاطر خطاها و ضعف هامان از ما دفاع می کند.
و حتی تا امروز هم در شهر کلافیس،مردمی هستند که درباره ی وجود چندین خدا یا هیچ خدا، یک خدا یا سه خدا در یک خدا، و مادر مهربان خدایان بحث می کنند.
(جبران خلیل جبران)

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ، آواره و دیوانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم.
که می دیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !

دلم هوای آسمونو کرده ،
کی راهشو بهم نشون می ده ؟!
دیشب رویایی داشتم:
خواب دیدم بر روی شنها راه میروم،
همراه با خداوند.
و بر روی پرده ی شب
تمام روزهای زندگیم را، مانند فیلمی می دیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم،
روز به روز از زندگی را،
دو رد پا بر روی پرده ظاهرمیشد،
یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت...
اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود
روزهایی با بزرگترین رنجها ، ترسها ، دردها و....
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایّام زندگی با من خواهی بود
و من پذیرفتم با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتی ؟
خداوند پاسخ داد:
" فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتی برای لحظه ای ،
و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ،
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم."


یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر نسازید؛ بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد
جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید؛ از نان خود به دیگران هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید
با شادمانی با هو برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد؛ همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنها است اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد
در کنار هم بایسید اما نه بسیار نزدیک که ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند


سلام
خوب اول بگم امیدوارم حال همه خوب باشه
یکی از دوستان عزیز در مورد همکاری تو وب برای من چیزی نوشته بود و قرار بود من بهش پی ام بدم ولی متسفانه تو قسمت میل چیزی نزده بود
اگه این دوست عزیز دوباره سری زد و اینو دید به من پی ام بده پایین وب آیدی من هست
ببخشید سرتون رو خوردم
خوش باشید

به پای چوبی من
تبر زده نگاه تو
من نمی تونم برم
اما تو هی می گی برو
آخه من کجا برم
هر جا برم بازم تویی
پیش پای لنگ من
یکه و تنها می دویی
تو و فاصله با هم یکی شدین
من و پاهام به رسیدن نامید
کاش می شد می رسیدم تا بدونم
تو و فاصله به هم چیا میگید
من به تو نمی رسم
ای همه ی خوبی من
تو نه دور میشی نه نزدیک
به پای چوبی من
به پای چوبی من
تبر زده نگاه تو
من نمی تونم برم
اما تو هی می گی برو
تو و فاصله با هم یکی شدین
من و پاهام به رسیدن نامید
کاش می شد می رسیدم تا بدونم
تو و فاصله به هم چیا میگید
به صدای من کمی گوش بده
دل به این خسته ی خاموش بده
ببین از چی می خونم برای تو
ای همه هستی من فدای تو
تو و فاصله با هم یکی شدین
من و پاهام به رسیدن نامید
کاش می شد می رسیدم تا بدونم
تو و فاصله به هم چیا میگید


من؛ امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تار و پودش را؛ با عشق تو پرداخته ام:
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت

سلام
امیدوارم همه خوب باشن
ببخشید من کم سر می زنم به وبلاگ و دیر به دیر آپدیت می کنم
مررررررررررررررسی از نظر ها باعث خوشحالی من میشه
ایشالا بیشتر باشه هر روز D:
راستی لطفا از گذاشتن نظر خنده دار بپرهیزید (;
تا بعد..........................................................خوش باشید

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره پابوسه امام رضا
اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست
من که توی سیاهیا از همه رو سیاترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

من که توی سیاهیا از همه رو سیاترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
تو همون فکرا بودش کلاغ عاشق ما
یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون
که یه هو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو
من که توی سیاهیا از همه رو سیاترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام
اول می خوام اومدن سال جدید تحصیلی رو به همه تبریک(تسلیت) بگم
و این که یکی ازم پرسیده بود که این شعرا ماله خودمه؟
اینم جواب:
نه عزیزم من اینقدرام هنرمند نیستم
خوش باشید

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود دری دیگر باز
می شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم


یه روزی همه میرن..............
سلام امروز خبر ناراحت کننده ای بهم رسید..................
مادر یه دختر بی گناه هم سن و سال خودم تو یه صانحه فوت شد..... )):
لطفا شما هم براش دعا کنید بتونه این مسِِئله رو درک کنه و برا مامانش فاتحه بخونید.................... )): )): )):

مرا ببخش ای آسمان اگر شب تردید
گلایه شد تمام زخم های پنهانم
تو آمدی و باز یک ترانه گل کردم
شکوفه شد بهار شد قنوت دستانم
من اهل خواب های بی ستاره ام دریا
نگو چرا همیشه مثل تو پریشانم


مست بودم؛ مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسکه رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کردم خود نمی دانم که بود


خیلی غریبی واسه من
از چه شبی جدا شدی؟
از چه زمینی خاک تو
لونه ی سایه ها شدی؟
کدوم غروب نشونی داد
شب از کدوم جاده بیاد
از عاشقایه رهگزر
نشونیه منو بخواد
وقتی که حرف من نبود
کدوم صدا در تو نشست؟
کدوم ستاره پر کشید
تو چشمای تو نطفه بست
غریبه ای اما دلم
برای تو پر می زنه
برای پیدا کردنت
به هر شبی سر می زنه
ای غریبه خوش اومدی
به جشن ساده ی تنم
بیا که من به گریه هات
یه رنگ تازه می زنم

ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده ی تنم بیا که من به گریه هات یه رنگ تازه می زنم

آری؛ آغاز دوست داشتن است
هر چند پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
(فروغ)
